تبليغاتX
آذرافروز - سخن اول

آذرافروز

 

اين دستنوشته ها را آغاز ميكنم با نام شيطان وسوسه گر كه مزه سيب بد بختي را به ما انسانها چشانيد؟نه،بلكه با نام خداوندي كه باعث و باني شور بختي آدم و ابليس هست نيز شروع نمي كنم!حرف دلم را شروع مي كنم با نام ...

 

سلام!

سلام به كسي يا كساني كه بخواهند پاي چرنديات اين ديوانه؟بنشينند![البته بعيد مي دونم كسي كه عقلش پاره سنگ ور نداشته باشه اين طرفا پيداش بشه!]ولي اگه ننويسم چيكار كنم؟همونطور كه كار طايفه بني دنده[يعني رانندگان عزيز دربست رو] دنده عوض كردن وپاك و سفيد كردن آينه جلو براي ديدزدن صندلي عقب و...هست؛ طايفه بني قلم نيز[منظور:شاعران،نويسندگان،محققان و...ميباشد]كارشان تعويض قلم[در اثر استفاده زياد و درنتيجه تمام شدن جوهر خودكار]و سياه كردن سفيدي كاغذ و به دنبال آن رو سياه كردن خودشان است.و به قول يارو؛نشخوار آدميزاد حرف است ،ونشخوار شاعرجماعت ،نوشتن!

 

...و بعد از سه سال بيزاري عاشقانه از شعر و قهر و دوري از ادبيات ؛اين اولين نوشته هاي من است.

اولين نوشته هاي من كه در اين وبلاگ جديد مي نويسم.بعد از آن ديوانگي ها كه؛ وبلاگ قبلي ام را حذف كردم،خيلي از شعرهايم را[اگربشود نام شعر بر آنها نهاد] به دست وحشي باد سپردم،از خانه بدون هيچ هدف بيرون زدم و سه سال آوارگي و در به دري كشيدم در اوج خامي و جواني ،و شكستم،قلبي را كه دوستش  داشتم،...و چه سخت است بگويي،نه،حال آنكه تمام وجودت داد ميزند،آري! و...

...وبعد از سه سال بازگردي و خودت را تنهاتر از تنهايي ببيني،و نبيني كسي را كه مي خواستي ببيني!... و هنگامي كه مي بيني آرزو مي كني كه اي كاش نمي ديدي!

...ولي با اين وجود،هميشه منتظر مي مانم، منتظر كسي كه ميدانم نمي آيدهيچگاه! شايد...

 

 

بال پروازم به آتش مي كشد باز انتظار

 طرح خامشي به عمرم مي كشد باز انتظار

خانه خالي هست و مثل خاله بازي هست عمر

 خالي ام از زندگاني مي كند باز انتظار

باز تكرار خزان و آخرين برگ بهار

من همان برگم كه شلاقم زند باز انتظار

جاي چشمانش ببار امشب به روي قبر من

عاشقي را ابر نازا،ميكشد باز انتظار

در صلیب مسلخ بي وا‍‍ژه گي زنداني ام

پوست انديشه ام را مي كند باز انتظار

من هميشه منتظر هستم كه شايد آمدي

گرچه دانم دستبردت مي زند باز انتظار

گر اميد وصل باشد چون نمك روي غذاست

چون نمك در زخم، اينك گشته بد باز انتظار

زير پايم خالي است وباز دل گويدم

حلقه دار است وروزي مي شود باز انتظار

واژه"صبح اميد"از قلب من تبعيد شد

چون صداي شب دراز و تار شد باز انتظار

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 21:14  توسط مانيا آذرافروز ( mahdi charchi )  |