تبليغاتX
آذرافروز

آذرافروز

آره دوستان!

در این وبلاگ صاحب مرده رو گل گرفتیم رفت پی کارش و خیل عظیم جماعت شاعر و شعر خوان چشمانشان گریان چو در قیامت چشم گناهکاران ماند!  

القصه،قریب به دو ماه مجبور به تحمل غیبت صغری هستید.تا بعد از امتحانات دوباره خورشید طلعت ما طلوع بکند.

چیکار کنیم؟بچه درسخونیم دیگه! 

در ضمن بابت این که مدتی ست که به دوستان سر نزده ام و مدتی هم نخواهم زد،بعد بعد و پیش پیش عذر خواهی می کنم!

 

اولی:

لبهایت را گوش می کنم

شاید بوسه ی مح/بوووسی

صدایم کرد!

 

دومی:

دیروز بود ـ جان و جهان ـ

که گنجشکی روی چراغ برق

عقابی را درسته قورت داد

و من امروز

از زنگ در چنان می ترسم... 

 

سومی:

بی شرم

انه ترین پرسش را

چشمان تو از من خواست

در شب بی ایمانی خدایان

و مومنانه ترین پاسخ

همانی ست که فردا بارید...

 

پنجمی:

دیشب دیدم

که زشت ها مهربانتراند

زی/بای من!

 

چهارمی:

لبهایت ـ و تمام تنت ـ را می مکم

شاید پادزهری باشد

برای بوسه های آن مردیکه ی مادر...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 16:51  توسط مانيا آذرافروز ( mahdi charchi )  |