سلام یاران!
اول عید رو نه،بهار رو تبریک میگم!
راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، نمی خواستم به این زودی ها به روز بکنم،اما...
دوست نازنینم «تاب بنفشه» با شعری از یکی از دوستان قدیمی خودش به روز شده. و ازآنجا که من هم تازگی ها با این جوون احساسمند[عجب ترکیب جدیدی!] آشنا شدم و باهمدیگه ایاق و یار و غار هم و رفیق گرمابه و حمام شدیم[ گرمابه و حمامش رو دروغ گفتم.] به همین دلیل ساده و روشن خواسته ام که یه تحلیل شالوده شکنانه و روان تحلیلگرانه و حماسه گرانه وساختارگریزانه و...از این شعر واقعا زیبا انجام بدم.
با این توضیح که اولش این نوشته را می خواستم به عنوان کامنت در قسمت نظرات وبلاگ تاب بنفشه بذارم که بعدا بنا به خودخواهی و چندیدن دلیل شوم و شیطانی و هزار و یک درد بی درمون[؟]، تصمیم گرفتم که اینجا؛ و به همین دلیل انسجام یک نقد واقعی را از این نوشته نخواسته و به عنوان یک کامنت دوستانه بخوانید!
خبر
کوتاه بود:
من /نامزد کردم!
و کسی نمی دانست
که من
حرفی برای گفتن نداشتم
و خبر
حرفی برای گفتن نگذاشته بود
و باران حرفهای ناگفته ام
بر روی چتر خاکستری سکوت می ریخت
و در گلو گیر می کرد
و فریاد اشک بی صدا
بر کوهسار تحیر پژواک می کرد...
من
حرفی جز سکوت نداشتم
و خبر
خیلی ناجوانمردانه
کوتاه و رسا بود:
من
نامزد کردم!!!
سلام تاب بنفشه عزیز!
ممنون که دعوتم کردی.
شعرتون رو خوندم،منظورم شعر دوستتونه.
ما عادت کردیم که وقتی می خوایم در مورد شعری حرف بزنیم،اول از روی تعارف میگیم شعر خیلی زیبایی بود و بعد میریم سر اصل مطلب؛ اما باید اعتراف بکنم که این شعر واقعا بسیار زیبا و پر احساس است. شاعر به طرز زیرکانه ای این شعر را که می توانست در منجلاب ابتذال و رمانتیک سطحی و با اصطلاح ساتیمانتالیزم بلغزد،نجات،و به قول –فکر کنم-ویلیام بلیک،زیبایی شاهزاده خانمی که لبخندی باوقار بر لب دارد را بخشیده است!
در مورد فرم این کار نکته ای که در همان خوانش اول متوجه مرا به خودش جلب کرد طرز نگارش خود خبر بود،یعنی:من نامزد کردم. در ابتدای شعر این خبر را به هم پیوسته و در یک سطر آورده است،اما در بار دوم آنها را با طرزی جداگانه و در دوسطر مجزا نوشته است؛ و جالب اینکه این خبر و این جدایی درست در سطر پایانی است؛یعنی شاید خواسته است حرف اول و «آخرش» را بزند که این جدایی حتمی است و هیچ ردخور ندارد!
اگر اغراق نکرده باشم،این شعر از نظر«شکل ذهنی» در نهایت انسجام ،وحدت و یکپارچگی است. سطری از این شعر کم یا زیاد نیست،و اگر به مصراعی از این شعر را بر داریم ساختمان این شعر در هم می ریزد.
ظاهرا شاعر دراین شعر کاری به مردم ندارد.یعنی نه توده مردم را مورد خطاب قرار داده است،نه با عده ای همچون خود این درد مشترک را درد دل می کند،ونه چیز دیگر.او شعر را برای خود- و شاید همانی که نامزد کرده است- بازگو می کند. او «من» خود را مرکز احساس شاعرانه قرار داده است،و این«من»، من همه ماست.
ساختار این شعر به گونه ای است که سه قسمت تشکیل شده است. گویی شاعر از سطح ظاهر در بند اول،به درون خود در قسمت دوم که بیشتر حالتی تک گویانه دارد فرو رفته و دوباره در بخش آخر شعر مانند خدای اسطوره ای: «اودین»،دوباره با چشمی نابینا و چشمی بینا به طبیعت و سطح آهنی اشیا باز می گردد،با قبول این واقعیت که،کسی را که دوست می دارد،دیگر... و این واقعیتی است که تنها خدایان اسطوره ای را تاب تحمل آن است!!!
جالب اینجاست که در هر اتفاق اینچنینی سه شخصیت وجود دارد: عاشق[؟]،معشوق ؛و کسی که نمی دانم همیشه از کدام جهنم دره ای پیدایش می شود و ... و همانطور که گفتم این شعر نیز از سه بخش بوجود امده است. و شاید شاعر در پرداخت این سه بخش،همان سه نفر را در نظر داشته است. یعنی هر بخش به نام یکی از آنها.
من حیفم می آید که در مورد تصاویر شعر این اثر نیز کمی زبان درازی نکرده باشم.
مثلا همینآشنایی زدایی زیبایی که شاعر از واژه«چتر» کرده است؛ ما همیشه عادت کرده ایم که چتر را به عنوان نوعی سرپناه و نگهدار و کلا یک موتیف مثبت در شعر ببینیم؛اما شاعر با بیگانه گردانی مفهوم این واژه تصویر بسیار زیبایی آفریده است.
و فریاد اشک بی صدا که نوعی حس امیزی ظریف در آن به چشم می خورد.
و اطلاق صفت ناجوانمرد برای خبر که ناجوانمردی آن شخص سوم را نیز به ذهن متبادر می کند!
اصلا همین مضمون تازه و بکر شعر است که احساس مخاطب را بر می انگیزد. احساسی که از اعماق یک روح سرچشمه گرفته است که شاد این احساس را تجربه کرده است؛و به همین دلیل است که در عین سادگی ،پیچیده و تاثیرگذار است.
ای بابا،چقدر حرف زدم. راستش خیلی حرفیدن داشتم،اما دیگر پرگویی ام رو همینجا قطع می کنم تا شما هم به کار و زندگیتان برسید.
این نقد حالا حالاها ادامه خواهد داشت...